یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
عكس مهتاب

تو از يک اتفاق صاف و ساده
رو ابرای خيالم پا گذاشتی
منو بردی تا اوج فهم لذت
تو عمق بيگناهيت جا گذاشتی
تو از حس عميق يک پرنده
برای آسمان آگاه بودی
توی ظلمت سرای قلب خسته ام
مث نور عزيز ماه بودی
تو فهميدی که من از بطن دردم
پرم از شعر خيس با تو بودن
پرم از قصه های نصفه نيمه
تو رگبار صدا آواز خوندن
من از يک التهاب بی سرانجام
برهنه بي حيا تا شب دويدم
ميون دلخوشيهای غم آلود
تو رو بيچاره تر از باد ديدم
تو رو ديدم که با چشمای خسته
توی چشمای شب آواز خوندی
برای عطر ياس و عکس مهتاب
منو از وهم تنهايی پروندی
۱۵ / ۹ / ۸۵
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : ا-ع-رحمتی در ساعت 12:26 بعد از ظهر
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
نبض خنجر
صداي خشك و حرمان آور زنجير
و من مصلوب و خون آلود
صداها مملو از وحشت
نگاهها شور و بي باران
زبان بر كام ميسايم
شرنگ تلخ خونابه
به جانم ميزند خنجر
سزاي باورم اين بود !
كه چون فرجام بدكاران
بفرسايم در اين تنهايي جانكاه
كه صد لعنت بر اين زندان !
* * *
نفس را بي سبب آلوده گردانديم
و روح آبي خود را
به مردابي بدل كرديم
كه روزي باورش اين بود
كه دريا ميشود دريا
و جنگل ميشود يك روز
تمام خاك اين صحرا
چه آسان آسمانها را بغل كرديم !
* * *
تو يادت هست
غرور پاك چشمانت
برايم يك هوا پرواز و آرامش
برايم پاكتر از حس اقيانوس
برايم ذوق عشقي خوب و آبي بود ؟
چرا اي ناز من اي خوب
چرا ما اينچنين در خفت حسرت فرو رفتيم ؟
* * *
تو يادت هست
كه من در هر نگاهت در پي خورشيد ميگشتم
و از هر يك كلام سادهات صد شعر ميگفتم
ولي در اين هزاران توي تنهايي
تو بودي كاش ميديدي
نواهاي من اي گل سرد و بيروحست
و اشكي در دلم سوداي پيوستن به دريا را به سر دارد
تو يادت هست
كه منهم در هوسهاس تب آلودم
وصال چون تو خوبي را
به روحم وصله ميكردم ؟
* * *
زخود پرسيدهاي هرگز
چرا ديگر تمام فكر فردامان
وصال دستهامان نيست ؟!
چرا ديگر
هواي كوچههاي پر ز عطر ياس
به سرهامان نميافتد ؟!
تو يادت هست
كه گنجشكي اگر ميمرد
و يا يك غنچه ميپژمرد
اگر اشكي ز چشم كودكي ميريخت
و يا گر خاطري آزرده ميگرديد
دگر چشمانمان ياراي ديدن را ز كف ميداد ؟!
هجوم اشك صورت را شستشو ميداد
و لب را تشنهتر ميكرد
بگو آيا تو يادت هست ؟!
* * *
ندانستم چرا اما
به زندانم درافكندند
و صد زنجير از بايدها ، نبايدها
و طوقي بر گردن از بهر سرافكندن
و ظلمت هديهام كردند
كه بنشين سرفكن چشمان خود بربند
* * *
نفس را بي سبب آلوده گردانديم
از آن روزي كه دنيا را
كمي خاكي نگه كرديم
و روياهاي فردا را زكف داديم
و خود را در سراب زشت بايدها
نبايدها
در افكنديم
تو يادت نيست
ولي من اي تمام بود من اي دور
برايت ميكنم واگو
سراب زشت دنيا باور ما شد !
* * *
صداي خشك و حرمان آور زنجير
عقوبت سخت و بي پايان
تو آيا با مني هستي ؟
تو ميبيني مرا آيا ؟
در اين ظلمت سراي سرد جانفرسا
تو آيا همرهي يارا ؟
سوالم را جوابي نيست
و اين اميد ميرويد
كه تو آزادهاي آزاد
و پرواز تو را هرگز فرودي نيست
زبان بر كام ميسايم
و اشكي در دلم سوداي پيوستن به دريا را به سر دارد !
13 / 6 / 78
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : ا-ع-رحمتی در ساعت 3:26 بعد از ظهر
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
زلال
با نگاهي آبي
و دلي ابرآلود
چشم در راه يكي حادثهام
به دلم ولولهايست
لحظه آبستن يك فرياد است
لحظهها سنگينند
لحظهها يك سالند
لحظهها زايش يك زمزمه را مشتاقند
* * *
چشمها بر هم نه
بشنو
چه صدائيست كه اينگونه لطيف
گوئيا از پس ديوار زمان ميايد
با خودم ميگويم
شايد اين خوبترين نغمه سبز
شرشر چشمه صافيست كه ميبايد جست
راه خود از پس يك سنگ سترگ
* * *
با خودم ميگويم
صبح فردا كه شود
سنگ دل ميشكند
چشمه عشق از اين سينه تنگ
فوران خواهد كرد
و من آرام روان خواهم شد
در دل رود كه منزلگه آن
جايي آنسويتر از خط افق
يا كه آنسويتر از درياهاست
آنور روياهاست
* * *
چشمها بر هم نه
شرشر چشمه دل را بشنو
28 / 6 / 77
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : ا-ع-رحمتی در ساعت 3:22 بعد از ظهر
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
غربت
پرم از ناله هی هی در کوه
پرم از اطلسی و از شب بو
با دلی پاکتر از صبح سپيد
پرم از تاريکی
تو بدان
که در اين بازپسين
زارم از آنچه که با من کردی !
* * *
وه چه زيباست کبوتر ، پرواز
سينه ام ميجوشد :
در پی واژه زيبا ، آغاز
ای دريغا که ز قاموس نگاه
واژه ای جز پايان
نتوان يافت و ديد
تو بگو :
به چه بندم اميد ؟
* * *
من غريبم ای دوست
سايه غربت اذناب زمين
بر سرم سنگين است
تو بيا
روشنی شبها باش
که دلم غمگين است !
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : ا-ع-رحمتی در ساعت 7:38 قبل از ظهر
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
معجزه
آسمان ابری بود
برف و باران و تگرگ
و زمين خواب و زمان
حسرت معجزه ای را که نگاهش دارد
در پس هرم نگاه
بچه گنجشک ولی ميلرزيد
* * *
حلقم از خشکی بی عاطفگی خيس عطش
قلبم از درد سکون پر ز تپش
ديدگانم ز غم بی اشکی
چشمه ای خون آلود
پنجره حس طربناک گشايش ميداشت
- در پس هرم نگاه
موج در چشم ترش ميرقصيد-
آرزو آنطرف پنجره بود
زندگی ، باد ، سفر ، عشق ، خدا
همگی آنطرف پنجره بود
* * *
آسمان بارانيست
برف و باران و تگرگ
در پس هرم نگاه
بچه گنجشک ولی ميلرزد !
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : ا-ع-رحمتی در ساعت 7:36 قبل از ظهر
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
مترسک
کاش راهی شده بودم با او
وه بر اين لنگی دل نفرين باد
مات و مبهوت بجا ماندم و رفت ...
* * *
مدتی بود که فانوس نگاه
بر در آويخته بود
تا که ره گم نکند
در دل اين شب ظلمانی و تار
منتظر بودم و مشتاق : الهی برسد !
تا که دريابدم از حال پريشان و نزار
* * *
بيخبر چون شبحی سردو سفيد
يک شب از راه رسيد
و نگاهی به من انداخت پر از رنجش و سوز
و من اما افسوس ...
هيچ نشناختمش
نرم و آرام نشست
گله ها کرد صدايش پُرِ بغض
از صميميّت ديرينی گفت
که ميان من و او بود بپا
صحبت از باغ و دل و آئينه
سخن از هجرت و کوچ
صحبت از عطر گل ياس سپيد
سخن از دل ميگفت
من ولی مست يکی قيلوله
باز نشناختمش!
* * *
خاطرم نيست چها گفت ولی
اينقَدَر ميدانم
صحبت از عشق به خاک
و عروج از دل شب
تا به سرچشمه صبح
سخنی نيست که در قدرت هر کس باشد
و صدايش چه حزين بود که گفت :
"خسته ام زين همه تنهايی و سرگردانی
مدتی هست که دريافته ام
آسمان مثل قديم
رود آبی پل قوس و قزح نيست ولی
من هنوزم که هنوز است ميان مه و ابر
در پی يافتن بره و گنجشک و پری دريايی
روز و شب ميگردم
فهم اين باور تلخ
که دگر در دل اين پهنه دلگير و عبوس
ديدن روياها
خود به رويا ماند
ميکشد روح مرا"
سپس لبخند تلخی زد :
"هر از گاهی
هوسهايی به دل ميافتدم شيرينتر از پرواز
هوسهايی که با خود يک بغل بوی جوانی ميبرد همراه
هوسهايی که مفهوم طپش را ميکند معنا
هوسهايی که رنگ و بوی دنيا را ز خود کنده ست
هوسهايی که طاقت از دل و انديشه ام برده ست"
نگاهی جاری خود را به من انداخت :
" و من قصد سفر دارم
سفر تا ماورای باور رويا
تو راهی ميشوی با من ؟"
نگاهش موج دريا را بياد انداخت :
"بيا با من صميمی شو
بيا حرف دلم بشنو
بيا تا فارغ از هر غصه ای با تو
در خلوتسرای قصه هامان را صميمانه
به همراه نفسهايی پر از غوغای يکرنگی
کنيم از جا
بيا تا در نگاه يکدگر کاويم تا شايد
از آن گمگشته در عادات هر روزی
نشانی يا که آثاری شود پيدا"
چه حاصل او نميدانست
که مردابی چنين راکد
دگر مفهوم جاری و بودن و راهی شدن را پاک
ز ياد و خاطر محزون خود برده ست
* * *
و چون برخاست تا راهی شود بار دگر پرسيد :
" تو راهی ميشوی با من ؟ "
و من احساس ميکردم
تمامی تنم از هيچ آکنده ست
و رگهايم پر از سيال نشأت آور مرگ است
زبان در کام تلخم تکه چوبی خشک
و چشمانم
پر از تفهيم يک وحشت
پر از مسحوری حيرت
که آن تنهای بيگانه
خودم ، آری خودم بودم !
* * *
پريشب بود
که در خوابی سبک ديدم
مترسک رو به دريا ميدود چالاک
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : ا-ع-رحمتی در ساعت 7:29 قبل از ظهر
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
ساحـــــــــــل
وه که از این همه دیوار بلند
این همه آجر و سنگ
دل من میگیرد
مردمان با نگهی ساکت و مات
چه غریبانه به هم مینگرند
همگی در پی هیچ
همگی قاطی و گیج
گوئیا از دلشان
رفته انوار حیات
* * *
و منم باز در این کوچه تنگ
گوئیا از نفسم
شعله هایی ز شرر میبارد
عاصیم از همه بی مهریها
یاغیم بر همه سردیها
* * *
در کنار ساحل
موجها میکوبند
سنگها میسایند
دل من سنگ که نیست
که چنین
موجی از تنهایی
بر دلم میکوبد
۱۳ / ۷ / ۱۳۷۴
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : ا-ع-رحمتی در ساعت 0:21 قبل از ظهر
پنجشنبه سی ام تیر 1384
روح یک عاشق
شروعی آتشین دارد :
" طلوع اختری تنها
میان کهکشانی سرد و یخ کرده
و یا میلاد یک غنچه
به بستانی به تاراج خزان رفته
به کوچ دسته ای مرغابی وحشی
سحرگه رو بسوی نیلی دریا
و یا لالایی پرسوز یک مادر
حریم امن کودک در دل شبها
هجوم چشمه ای شفاف و پرآهنگ
میان یک کویر مملو از پایان
و یا آمیزش انوار رنگارنگ
به طاق آسمان، بعد از دمی باران "
و پایان آتشین باشد :
" چو میسوزد پرش هر دم
به آتش میشود شایق
به آتش میزند طعنه
خدایا روح یک عاشق "
چنان هرمی به تن دارد
که سوزاند تمام تار و پودت را
چنان شوری بسر ریزد
که مستامست میسازد وجودت را
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : ا-ع-رحمتی در ساعت 5:46 بعد از ظهر